سید حسام الدینسید حسام الدین، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

مرد کوچک

کارهای پسرم

  در استانه 4 سالگی نوشتنو شروع کردی و بابا رو برعکس می نویسی و پدرت خیلی خوشحاله که همانطور که بابا را اول از هر کلمه ایی به زبون اوردی حالا هم نوشتن و با نوشتن بابا  شروع کردی .( اب اب) نقاشیتم خیلی خوب شده  . خیلی زیبا درخت سیب و می کشی  حتی خونه  رو . دیروز ستاره کشیدی و من خیلی خوشحال شدم که خودت سعی می کنی همه چیزو بکشی . قاب عکس دایی اکبر رو هم توی خونه عمه اعظم کشیدی و خیلی چیزهای دیگه که همشو یادگاری نگه داشتم. من و پدری خیلی دوست داریم و دوست داریم همیشه شاهد پیشرفت تو باشیم.   ...
18 تير 1392

تولد پسرم

  پسر خوبم تولدت خیلی زیاد مبارک امیدوارم سالهای سال  خوب و خوش و به دور از هر غم و غصه و مریضی باشی خیلی دوست داریم من و پدر . ...
6 خرداد 1392

سلامتی پسرم

  امروز رفتیم کلاس قرآن و تو ایه آب رو درست برای خانمنتون خوندی خیلی خوشحال شدم چون سرما خوردی و فکر نمی کردم درست حفظ شده باشی . امروز توی بانک یه بچه ایی دیدم که بعدش خیلی خدا را شکر کردم که تو سلامتی . راستش این روزا خیلی اذیت می کنی و لجباز تر از قبل شدی و حرف حرف خودته . من هم دیگه احساس می کنم صبرم سر اومده البته خیلی هم شیرین تر شدی و خیلی وقتا دلم برات ضعف می ره .ولی باز هم خدا را شکر که یه بچه صحیح و سلامت دارم . خیلی دوست دارم حسام الدین. احساس می کردم باید حتما بنویسم که امروزو یادم نره تا هیچ وقت ناشکری نکنم و تحملم را بیشتر کنم .     ...
16 ارديبهشت 1392

فرزند عزیزم

ا فرزند عزيزم: آن زمان كه مرا پير و از كار افتاده يافتی، اگر هنگام غذا خوردن لباسهايم را كثيف كردم و يا نتوانستم لباسهايم را بپوشم.... اگر صحبت هايم تكراری و خسته كننده است... صبور باش و دركم كن... يادت بياور  وقتی كوچك بودی مجبور ميشدم روزی چند بار لباسهايت عوض كنم... برای سرگرمی يا خواباندنت مجبور ميشدم، بارها و بارها داستانی را برايت تعريف كنم.. وقتی بی خبر از پيشرفتها و دنيای امروز سوالاتی ميكنم، با تمسخر به من ننگر... وقتی برای ادای كلمات يا مطلبی حافظه ام ياری نميكند، فرصت بده و عصبانی نشو... وقتی پاهايم  توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده .هم...
16 ارديبهشت 1392

کودکیها

کودکیهایم اتاقی ساده بود قصه ایی دور اجاقی ساده بود                      شب که می شد نقشها جان می گرفت                      روی سقف ما که طاقی ساده بود می شدم پروانه خوابم می پرید خوابهایم اتفاقی ساده بود                       زندگی دستی پر از پوچی نبود        &...
16 ارديبهشت 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مرد کوچک می باشد